اي معني خواستن؛ تا به اندازه ي اوج - - - گسترده؛ نام تو با عشق؛ تا بي زماني
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت 3:29  توسط حامد  | 

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق              گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است           هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/09ساعت 4:23  توسط حامد  | 

گر خوشبين‌ترين انسان‌ها را به ميدان هاي جنگ، آنجا که قصابان بزرگ کشتار مِی کنند،به تماشا بريد،و يا آنها را از برابر اتاقهای جراحی عبور دهيد که دست و پاها را در آنها قطع می کنند،و يا به زندان‌های قرون وسطائی بکشانيدشان که در آنجا مجرمان و محکومان را برای تفريح آنقدر گرسنه نگه می داشتند تا در وقت خواب عضلات يکديگر را بدرند و بخورند، آن وقت خوشبينی شما بعد از يک سير و سياحت به يک بدبينی کبير بدل خواهد شد.زندگی برای اين زيباست که نگرش ما همواره در سطح است،اما اگر به ژرفنای آن خيره شويم،آنجا که همه برای يکديگر چنگ و دندان تيز می کنند و انسان گرگ انسان است،ديگر خوشبينی شاعرانه،دروغی بيش نخواهد بود.

------------------------------------------------

اگر غوغا و هیاهوی زندگی را سیاحت کنیم خواهیم دید که همه سرگرم احتیاجات و بدبختیهای خود هستند و تمام نیروی خود را به کار می برند تا نیازمندیهای بی پایان خود را برآرند و به درد و غم بیشمار خود تسکین بخشند؛ در اینهمه کوشش نور امیدی نیست بجز آنکه دمی دیگر این زندگی پر اظطراب و تشویش را ادامه دهند. با وجود این، در میان اینهمه نگرانی و اضطراب دو دلداده را می بینیم که با حرص و شوق ِ تمام همدیگر را در نهان با ترس و لرز در آغوش می کشند. این ترس و واهمه بهر چیست؟ برای اینکه این دو عاشق دلداده خیانت می کنند و می خواهند این زندگی ذلت بار ِ مسکنت آمیز را به دیگری منتقل کنند؛ زیرا در غیر این صورت حیات به زودی به پایان خواهد رسید؛... این است سّر عمیق حیا و شرمی که در عمل تولید مثل موجود است.

-----------------------------------------

مردم دوره ی جوانی را خوشترین ایام زندگی می دانند ولی گفتار افلاطون در آغاز کتاب « جمهوریت » به حقیقت نزدیکتر است که باید پیری را بیشتر ستود؛ زیرا به هنگام پیری شخص از بند شهوات حیوانی که تا آن وقت وی را رنج می داده رها گردد ... با اینهمه نباید فراموش کرد که پس از رها شدن از این شهوات، مغز و هسته ی اصلی زندگی از میان رفته و فقط پوست خالی مانده است یا به عبارت دیگر زندگی همچون نمایش خنده آوری است که بازیکنان آن در آغاز مردم واقعی اند و در انجام تبدیل به بازیگران چوبین می شوند که بر آنها لباس مردم پوشانده اند.

------------------------------------------

عشق، فریب طبیعت است.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/10ساعت 5:25  توسط حامد  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/16ساعت 1:12  توسط حامد  | 


باغ بی برگی،

که مي گويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/18ساعت 1:50  توسط حامد  | 

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌ دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

+ نوشته شده در  جمعه 1392/01/30ساعت 1:7  توسط حامد  | 

 

تمام ناتمام من

با تو تمام می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/20ساعت 23:45  توسط حامد  | 


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

 دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

 دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

 این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

 بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

 این دشت که پامال سواران خزان است

 روزی که بجنبد نفس باد بهاری

 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

 این صبر که من می کنم افشردن جان است

 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/22ساعت 3:12  توسط حامد  | 

 
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی ‌دل بی یار ، نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می ‌پیچم و چون پای ، دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته ‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن در غمت پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چون قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان ، برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم که اهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بیچاره هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

+ نوشته شده در  جمعه 1391/04/16ساعت 3:9  توسط حامد  | 

 

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت

 خاك بی خزانم

 

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشناییهات

 می خواهم بمانم

 

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری

 دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم

 در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش

شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما

 جذبه ای دارم كه دنیا را بدینجا می كشانم

 

 نیستی شاعر كه تا معنای حافظ را بدانی

 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟

 پیش از رفتن ای خوب

كاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

 « محمدعلی بهمنی »

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/20ساعت 1:1  توسط حامد  |