X
تبلیغات
دفترهای زمانه
اي معني خواستن؛ تا به اندازه ي اوج - - - گسترده؛ نام تو با عشق؛ تا بي زماني

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/16ساعت 1:12  توسط حامد  | 


باغ بی برگی،

که مي گويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/18ساعت 1:50  توسط حامد  | 

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌ دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

+ نوشته شده در  جمعه 1392/01/30ساعت 1:7  توسط حامد  | 

 

تمام ناتمام من

با تو تمام می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/20ساعت 23:45  توسط حامد  | 


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

 دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

 دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

 این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

 بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

 این دشت که پامال سواران خزان است

 روزی که بجنبد نفس باد بهاری

 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

 این صبر که من می کنم افشردن جان است

 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/22ساعت 3:12  توسط حامد  | 

 
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی ‌دل بی یار ، نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می ‌پیچم و چون پای ، دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته ‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن در غمت پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چون قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان ، برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم که اهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بیچاره هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

+ نوشته شده در  جمعه 1391/04/16ساعت 3:9  توسط حامد  | 

 

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت

 خاك بی خزانم

 

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشناییهات

 می خواهم بمانم

 

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری

 دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم

 در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش

شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما

 جذبه ای دارم كه دنیا را بدینجا می كشانم

 

 نیستی شاعر كه تا معنای حافظ را بدانی

 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟

 پیش از رفتن ای خوب

كاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

 « محمدعلی بهمنی »

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/20ساعت 1:1  توسط حامد  | 

 شب آرامی بود  

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود     

 زندگی یعنی چه؟    

 

مادرم سینی چایی در دست    

 گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من 

 خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا  

 لب پاشویه نشست   

 

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

 شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

 

با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

 

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

 

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

 

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

 هیچ!!!

 

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

 شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

 شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

 

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

 فردایی است، که نخواهد آمد

 

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

 ظرف امروز، پر از بودن توست

 

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

 آخرین فرصت همراهی با، امید است

 

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

 به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

 زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

 زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

 زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

 زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

 زندگی فهم نفهمیدن هاست

 زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

 

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

 آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

 

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

 در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

 

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

 

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

 وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

 

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

 

چای مادر، که مرا گرم نمود

 نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

 زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

 

من دلم می خواهد

 

قدر این خاطره را دریابیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 23:45  توسط حامد  | 

 

زندگی درتپش ثانیه ها

رویش لحظه هایی است که ما

عابران خیابان حیات

پاگذاریم به رویش

و ندانیم که ...

زندگی یعنی همان روزهایی که گذشت

و همان لحظه هایی که به نادانی خویش

دست رد بر سینه تقدیر زدیم

وبدانیم چه زیباست

اگر ما داریم

هم پدر،

هم مادر

و بدانیم ...

که زیباتر از آن لحظه هایی است که

می روید در خلوت و تنهایی مان

باخداوند عظیم

با همان اویی که ...

جهانی سر تعطیم فرود آرند

و ستایند او را

و بدانیم که ما

اگر از خاکیم

مسافران جاده افلاکیم

پس

بشوییم ... 

تمام دل خود را

و بگیریم ...

به سوی مهربانی ها ره

که همه از خاکیم

...

پس بیایید و بیاییم

تن خاکیمان را با گوهر عشق خدا کیمیا کنیم

با گوهر عشق خدا ...

کیمیا کنیم

              « نوشته ای بقلم دوست و همکار گرامی، سرکار خانم نازیلا نوحه خوان »

                                              با سپاس و تشکر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت 23:27  توسط حامد  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 13:12  توسط حامد  |